تبليغاتX
...:::روشن تر از ستاره:::... - اعوذ بالله منه شیطان رجیم
سلامی به گرمی گرمترین ماه سال به دوستای خونگرم ومهربون خودم .راستش نمیدونستم در چه موردی مطلب بنویسم.یه گشتی تو وبلاگ زدم یه متنی رو دیدم که آخر متنه ها!از دستم ناراحت نشین این مطلب رو اگه هزار بار بخونم باز واسم تازگی داره.خوبه هر چند وقت یک بار در کنار لطیفه و اس ام اس و جکا ی مختلف یه کم ....من که از خوندنش سیر نمیشم.نظر شما چیه؟

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيزبود:غرور،حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزی مي‌خريد و درازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم. انگارذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آوردو گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي وايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد.حرف‌هايش اماشيرين بود.گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها كناربساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را بازكردم. توي آن اماجز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت ازدستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جاگذاشته‌ام. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود آن وقت نشستم وهاي هاي گريه كردم. شك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام رابا خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. وهمان‌جابي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 11:32  توسط :::ستاره::: |