تبليغاتX
...:::روشن تر از ستاره:::...

بچه ها عیدتون مبارک

عیده مبعث پارسال پر از خاطره های شیرینه. ثانیه به ثانیه جلو چشامه.یه روزه بارونی.دلهره.استرس.با این حال لحظه به لحظش قشنگ بود .قرار بود تو اون روز مبارک ما با هم نامزد بشیم ولی حکمت خدا چیزه دیگه بود ونشدکه...حالایه سال از اون روز میگذره کی باورش میشه زمان به این زودی گذشته باشه؟انگار همین دیروز بود.روزگار چه بازی های که...حالا یه ساله ما با هم نامزدیم.همین جامیگم :مهربونم دوست دارم.تو این روزه مبارک از خدا میخوام سالم و صالح زندگی کنیم و مهمترازهمه عاقبت به خیریه هر دومون و تمام دوستای مهربونمون..این ترانه روبه مناسبت همین روزانوشتم.از گروه آریان.به نظره من که عالیه.نظره شما چیه؟

تو یعنی نم نم بارون رو تن قشنگ بیشه

اون طلسم عاشقونه که میمونه تا همیشه

تو صدای خنده هامی  یه طنین تا اوج رویا

تو یعنی یه جای خلوت تو طلاطم یه دریا

تو سکوته سرخ عشقی   که پر از حرفای نابه

میدونم هستی یه جایی ولی دیدنت یه خوابه

تو تبلوره یه حسی التهاب دل تو سرما

خنکای سبز سایه    توی هرم داغ گرما

تو یعنی نم نم بارون   رو تن قشنگ بیشه

اون طلسم عاشقونه   که میمونه تا همیشه

تو صدای زنگ عشقی مهربونی و پر احساس

دل تو آبی و ساده  به بزرگیه یه دریاس

تو یعنی گمشده ی منکه به وسعت نگاهم

بی قراره دیدنه تو عاشقونه چشم به راهم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 12:5  توسط :::ستاره::: | 

تک ستاره ی آسمونم

 تولدت مبارک

تو آسمون پر غبار ستاره رو نمیشه دید

اما شبا توی کویر میشه ستاره هارو چید

گل میکن ستاره ها شبا تو فرش آسمون

بیا با هم سر بزنیم توکوچه باغ کهکشون

قصه اینه توی مشرق ساده س ستاره بینی

ما مسافر کویریم کی میاد ستاره چینی

خدا کنه چلچله ها از راه بیان هزار هزار

بهشت بشه بهشت بشه بهشت بشه باغ و بهار

قدیما بعضی میگفتن تو ستاره ت نمیمیره

بی خیال هر چی ظلمت شب ما شب کویره

یه وقتایی ستاره ها از راز آسمون میگن

تو جاده های زندگی راهو بهت نشون میدن

گل میکنن ستاره ها شبا رو فرش آسمون

بیا با هم سر بزنیم توکوچه باغ کهکشون

گل پایین ستاره بالا اینجا فرشه اونجا عرشه

اینجا.... میدرخشه اونجا خوبی میدرخشه

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مرداد1385ساعت 11:1  توسط :::ستاره::: | 
سلامی به گرمی گرمترین ماه سال به دوستای خونگرم ومهربون خودم .راستش نمیدونستم در چه موردی مطلب بنویسم.یه گشتی تو وبلاگ زدم یه متنی رو دیدم که آخر متنه ها!از دستم ناراحت نشین این مطلب رو اگه هزار بار بخونم باز واسم تازگی داره.خوبه هر چند وقت یک بار در کنار لطیفه و اس ام اس و جکا ی مختلف یه کم ....من که از خوندنش سیر نمیشم.نظر شما چیه؟

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيزبود:غرور،حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزی مي‌خريد و درازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم. انگارذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آوردو گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي وايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد.حرف‌هايش اماشيرين بود.گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها كناربساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را بازكردم. توي آن اماجز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت ازدستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جاگذاشته‌ام. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود آن وقت نشستم وهاي هاي گريه كردم. شك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام رابا خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. وهمان‌جابي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 11:32  توسط :::ستاره::: |