![]() |
![]() |
|
|
(((((((((((( http://www.ilamtoday.com/bigpic/show.asp?num=62546631))))))))) (((((((((((http://www.ilamtoday.com/bigpic/show.asp?num=62546630 )))))))))))
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 12:14 توسط :::ستاره::: |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 13:35 توسط :::ستاره::: |
|
|
بهار را باور کن باز کن پنجره ها را که نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد و بهار،روی هر شاخه ،کنار هر برگ ،شمع روشن کرده است همه چلچله ها برگشتند و طراوت را فریاد زدند کوچه یکباره آواز شده است و درخت گیلاس هدیه جشن اقاقی ها را گل به دامن کرده است حالیا معجزه باران را باور کن و سخاوت را درچشم چمنزار ببین و محبت را در روح نسیم که در این کوچه تنگ با همین دست تهی روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد با تشکر از مسی عزیز |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 اسفند1387ساعت 10:19 توسط :::ستاره::: |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 13:40 توسط :::ستاره::: |
|
|
دشمني وهابيت با پيامبر به روايت تصاوير رابراي دوستانتان نيز إرسال نمائيد
التماس دعا |
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 دی1387ساعت 14:7 توسط :::ستاره::: |
|
|
به سفره افطار خیره شده ام به کاسه ی شله زرد که با دارچین روی آن نوشته اند یا علی.به بشقاب رنگینک ونان وپنیر وسبزی وقدحی پر از آش رشته که با کشک وزعفران تفت داده شده تزیین شده وبه استکان چای.خدایا این همه نعمت را چگونه شکر گزارم؟من در هر برگ این سبزی ها در میان شاهی وتره واین تربچه ها دستان پر مهری را میبینم که عاشقانه بوته ها را پاییده اند.به نور آفتاب ،آب،خاک،وهوایی که ذره ذره به خورد این سبزی ها رفته فکر میکنم که قرار است سهم من باشند وبه آخرین شبی که سبزی ها مهمان ان باغچه بودند،شاید در خانه ای قدیمی با تیرهایی در سقف و ایوانی که مهتاب وبوی عطر خوش سبزی ها را با هم پیشکش آن آدم های زحمتکش کرد تا خستگی روز از تن شان به در رود. توبگوچند ذره نوروعاطفه در این برگ ریحان پنهان است؟دانه های برنج این شله زرد وامدار مهر چند زن و کدام شالیزار است؟فکرش را بکن آفتاب وآب وخاک سیصد سال پیش در دانه های خوش طعم وبوی دارچین صبر کرده تا امروز گوشه ای از سلولهای تن مرا بسازد. عرق چند گل سرخ گلاب شد تا قطره هایی از آن این شله زرد را معطر کند؟روی بادام های کدام درخت نام من نوشته شده بود؟
من خوشه های زرد گندم را در این قرص نان به وضوح میبینم روزی در آن مزرعه در باد میرقصیدند وموج دستان دخترکان زیبای روستایی که در میان آن گندم زار بازی میکردند را حس میکنم. به بشقاب رنگینک و خرما نگاه میکنم که شیره ی خاک خطه ی گرم جنوب را با صبر دستان آن مرد آفتاب سوخته در خود جای داده است تا کامم را شیرین کند وبه نخل مقاوم این اولین درختی که در کودکی شناختمش فکرمیکنم وبه بوته های چای ودشت های باران خورده ای که دانه های بنشن این آش را در خود پرورانده اند.کاش میدانستم این چند دانه نمک سفید از کدام دریا ،کدام کوه به این سفره رسید.بگوموج صدای کدام شبان آن گاو را به علفزار هی کرد تا پر شیر شود واین تکه پنیر قسمت من باشد؟ یا علی تو به خدای روزی دهنده بگو که بیش از این چشمم را بینا و زبانم را شکر گزار کند. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 8 مهر1387ساعت 17:44 توسط :::ستاره::: |
|
|
تویی هم مصطفی و هم محمد ، تو را در آسمان نامند احمد ، تو کانون صفا مرد یقینی ، تو عین رحمه للعالمینی . عيد مبعث بر تمام مسلمانان مبارك باد . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 20:10 توسط :::ستاره::: |
|
|
سلام به همه.من اومدم با اجازه فلاني كه خيلي بهش ارادت دارم اينارو از وبلاگش اگه خسته ای: به من تکیه کن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 23:31 توسط :::ستاره::: |
|
|
سلام به همه دوستان
عرض کنم خدمت شما که تا اطلاع ثانوی نمیتونم وبلاگ رو آپ کنم به هزار و یک دلیل یه دلیل آخر: سختیه زندگی و ... خلاصه جونم براتون بگه که :آها یه چیزی بگم و بعد برم.امشب یه صحنه جالب دیدم .از مهمونی برمیگشتیم که توراه به یه خونواده برخوردیم واسه شب نشینی اومده بودن رو یه تپه شنی جا انداخته بودن و چایی میخوردن.با خودم گفتم خوش به حالشون چقد بی خیالن و ....در حالیکه دیشب و پریشب تو شهرمون حکومت نظامی برقرار بود.به خاطر همین قضیه بنزین ملت هر چی دم دستشون بود رو زدن داغون کردن.تمام شیشه های شرکتا و بانکا و مغازه ها و... (خلاصه هر چی که به شیشه ربط پیدا میکنه )زدن شکستن.به قول یوسف تیموری نمیدونم خوبه نمیدونم بده:برم نرم بهتر نسل وبلاگ روشن تر از ستاره منقرض نمیشه اگرم نه که.... آجی مسی خیلی دوست دارم.(masy-management.blogfa.com) ( خرم آباد) عمو مسعود یادت باشه که ...(http://www.massoud7777.blogfa.com/ ) عمو جون كجايي بودي؟ داداش کیا همیشه از عکسای وبلاگت لذت میبردم و..فكر كنم از تهران.آره؟.(http://parastouha.persianblog.com دلم واسه كل كل كردن با.....(http://arashgoghtaii.blogfa.com/) از رشت لوبيا تو كه ديگه آخر بي معرفتاي دنياييhttp://loobia.mihanblog.com از خرم آباد ستاره جونم ....http://ghampaizi.blogfa.com/)نميدونم شرمنده هدي عزيزم http://www.saze-dell.blogfa.com دختر عمو گلم و پسر گل روزگار آقا مجيد كه وبلاگ روشن تر از ستاره رو تنظيم ميكرد و هر شكلي كه ميخواستم .... از سبزوار و خيليا ي ديگه كه اگه شد بعدا ... مواظب خودتون باشين. علي علي |
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 تیر1386ساعت 2:42 توسط :::ستاره::: |
|
|
سلام به همه ی دوستان یهو به ذهنم رسید که آپ ایندفه م باید فرق داشته باشه.گفتم از چی بگم و چی بنوسم یاد سینما سپیده ی تهرانو فیلم اخراجی ها افتادم.اینکه چقد جو سازی کردن که فیلم اله وبله و فلانه و بی سانه.ما هم با خاله و بر و بچ تصمیم گرفتیم بریم ببینیم .خلاصه جونم براتون بگه هر وقت هر کجا نام اخراجی ها میومد چیا به ذهنمون ...یعنی طوری بود که میگفتم خدایا زنده میمونم تا اون موقع که این فیلمو ببینم؟انقد که تبلیغ کردن و مخ ملتو زدن.البته اونقدام که دارم میگم بد نبود ولی خب خداییش زیاد جالبم نبود.میخواستم نظرتون رو در مورد فیلم اخراجی ها بدونم البته هر کی دیده. اول نظر خودم از نظر گارگردانی:اصلا کارش جالب نبود از اول فیلم میپرید وسط فیلم.یعنی سکانساش به هم ربط نداشت. از نظر بازیگراش :از وقتی اخراجی هارو دیدم حالم از ارژنگ امیر فضلی به هم میخوره با اون قیافه مسخرش و بازی چرته سپند امیر سلیمانی و محمد رضا شریفی نیا که نقشش تو همه فیلما همین جوریه(آب زیر کاه و مارمولک بر خلافه قیافش ). ...میترسم بگم فردا عوامل کار خونه رو رو سرمون خراب کنن.بقیه ای بدک بازی نکردن ولی خدایی دم اکبر عبدی گرم خیلی ماهه. و البته بازی سید جوادهاشمی با کامبیز دیر باز هم عالی بود.چه فایده گارگردانی ...جونم برات بگه حرکات اخراجیها در شان جبهه و جنگ نبود.میدونم شاید بگین اینا اومدن جبهه که آدم شن ولی چه فایده آخره فیلم ... هدف فیلم چی بوده خدا میدونه آخه: نه حرف زدنه دیرباز عوض شد نه دست کجیه امین حیایی نه خماریه امیر فضلی نه خل و چل بودن اکبر عبدی نه ...بمیرم واسه مردم اونجا.بیچاره ها انقد سرگرم پول درآوردنن که ...فقط میخندیدن.خداییش بعضی جاهاش گریه داشت بقیه صدای خندشون ...همین که یه نفر میخندید بقیه واسه خالی نبودن عریضه هر هر و کر کر ...ولی وقتی جواد هاشمی یار دبستانی رو خوند اشک تو چشام جمع شد یاد مدرسه و دبستان افتادم .یادش به خیر. یار دبستانی من
نمیدونم درست خوندم یا نه شما اگه خواستین تکمیلش کنین. دوست دارم نظر شما ها رو در مورد اخراجی ها بدونم.من نظر خودمو گفتم .آدم انتقاد پذیری هم که هستم پس میمونه نظر خوب یا بد شما |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 3:12 توسط :::ستاره::: |
|
|
سلام به همگی سال نو همه مبارک. فعلا چون مسافرت هستم نمیتونم بیشتر بنویسم.ایشالا همه خاطره ها میمونه واسه بعد عید.تو این ۳؛۴ روز خیلی اتفاقا افتاد.اولین روز ماه ربیع الاول درست ۱ فروردین بود.نمیدونم میدونین یا نه ولی وقت اذان صبح مردم میرن دم در ۷ تا مسجد تا رسیدن این ماه رو به حضرت فاطمه تبریک بگن.شما فکر کنید ساعت ۳ شب بعد سال تحویل همه بچه ها پیاده رفتیم حرم شاه عبدالعظیم.محشر بود.انگار نه انگار نیمه شب بود همه بیدار بودن.حرم جای سوزن انداختن نداشت.وای تو راه انقد باحال بود که نگو.خیلی ذوق کرده بودم آخه عید ما ایرانیا واقعا بیسته بقیه حرفام میمونه واسه بعد.اگه عمری موندو ... اينم بقيه خاطره هام البته به جز خصوصياش كه ... جونم براتون بگه كه ما روز 28 صفر اومديم راه بيفتيم بريم تهران كه صبحش اينجا زدو تگرگ باريد طوري كه همه جا ظرف چند دقيقه سفيد شد.مامانم اين وسط ناراحت بود كه اگه نشه و نريم و اين حرفا...آخه تو يه سال فقط 2 بار ميتونه خونوادشو ببينه .يه بار عيد يه بارم تابستون.حتي يه ساعتم براش غنيمت بودش.الانم كه از اونجا برگشتيم با يه من عسلم نميشه خوردش.خلاصه اون روز كه ما حركت كرديم همه جا برف ميباريد.دو تا گردنه يخيلي وحشتناك سر راهمونه كه يكيش گردنه غلاجه و اون يكيش گردنه اسد آباده.يا امام زمان اصلا تو روز روشن ماشينا با چراغاي روشنو نميشد ديد.وحشتناك بود.همش دعا ميكرديم همه سالم از اون مه بيان بيرون. اون روز كه ما حركت كرديم وارد گردنه كه شديم يه تصادف شده بود.شايد بگم چند دقيقه قبل از ما. همه پياده شديم...نميدونستيم چكار كنيم.دختره تو ماشين داغون شده بود.من فكر ميكردم زبونم لال مرده.هق هق ميكردم .يه لحظه چشاي دختره باز شد داد زدم عمه دخترتون سالمه به خدا.داره نگام ميكنه.توروخدا گريه نكن.اگه چشاشو وا نميكرد ديوونه ميشدم.خلاصه كوفتمون شد.فكرشو ميكردم كه اينا اول عيد بايد اينجوري ناراحت باشن مغزم سوت ميكشيد.نميتونم ناراحتيه كسي رو ببينم حتي دشمنمو.اينو خدا ميدونه.چه برسه به مادري كه... شبه سال تحويلم قرار گذاشتيم فقط دخترا پياده بريم شاه عبدالعظيم.واقعا معركه بود.يكي از بهترين شباي عمرم بود.مردمي كه ميومدن در مسجدا واسه تبريك گفتن برام زيبا بود.دوست داشتم داد بزنم و خوشحاليمو... روزاي اول مثل هر سال فاميلا واسه عيد ديدني ميان خونه ي پدر بزرگم چون بزرگ فاميله و ديگه خونه مونديم .بعدشم قرار گذاشتيم بريم لواسون يا رشت يا جاهاي ديگه كه نشد .همش بازار بوديم .اونم به خاطر من.واسه خريدنه ...خلاصه دهنمون سرويس شد.چشتون روز بعد نبينه يه آينه شمعدون سفارش دادم .گفتن بيمه ميفرستيم شهرستان.فرستادن.اول آينش شكست.گفتيم عيب نداره فداي سرمون.روز بعد سنگه كنسولش شكست.ديگه نميشد گذشت كرد.اين همه پول بدي اون وقت اينجوري بشه خداييش شما چكار ميكرديد؟واسه خريد اسباب و وسايل اصلي كه ديگه يه بارجاتون خالي رفتم اون دنيا و برگشتم.سر هر خريدي ما فيلم داشتيم.اگه بخوام تعريف كنم كه... تا دقيقه ي آخر مسافرتمون من بازار بودم. ولي خب بازار رفتنم حالي ميده ها!!!! جاتون خالي دوازده فروردين برگشتيم خونه روز 13 رفتيم بهشت.بهشتي كه خدا رو زمين به ما داده ولي ما قدرشو نميدونيم.شما فكر كنيد جايي كه ما رفتيم كوهها انگار فرش سبز تنشون بود.سبز عين مخمل كه با لاله ي وحشي تزيين شده .آسمونه آبي.يه نظر گاه رو يه تپه.با آبشار و يه جاده ي خاكي.زيبا نيست؟؟؟؟؟ چي بگم از طبيعت اينجا كه غير قابل توصيفه. هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو: يادت بخير |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 فروردین1386ساعت 12:52 توسط :::ستاره::: |
|
|
اونقد مراسم ..روعقب انداختم و بهونه آوردم تا زمستون بياد و برف بباره و من كنار پنجره اتاقم بشينم و به آسمون نگاه كنم.انقد زيبا و با شكوهه كه دوست دارم داد بزنم و گريه کنم.نميدونم از شانس بده من امسال نشد به آرزوم برسم.هر شب كه ميخوابيدم به اميد اينكه فرداش برف بياد خدا خدا ميكردم.خدايا نميشد اينآرزومو برآورده كني؟ميدونم خيليا هستن كه به جاي شكر نعمت كفر ميكنن و همش مينالن پس ما چي؟هيچوقت شباي زمستون يادم نميره.انقد برف ميباريد كه آسمون نصف شب مثل روز روشن بود.شاخه ي درختا پر برف بود .نميدونم چطور توصيف كنم .خدايا خيلي دلم حوس اون روزا رو كرده چكار كنم؟دلم واسه اون روزا تنگ شده.گريه امونمو بريده .از اسفند بدم مياد .دوست ندارم زمستون تموم بشه.دوست داشتم يه بار ديگه تو اتاق خودم پرده ها رو كنار بزنم و كنار پنجره بشينم و آهنگ ...گوش كنم و نگامو از آسمون نگيرم.چي ميشد؟روياي من تو اون شبا تعبير ميشد.امسالم با همه ي بدياش داره ميره و تموم ميشه.منم اگه خدا بخواد ميخوام برم.ميخوام برم جاييكه هيچ وقت به اتاق خودم نميشه.اونقد اينجا خاطره دارم كه مرورشون منو ديوونه ميكنه.خيلي سخته آدم از جايي كه يه عالمه خاطره داره دل بكنه.اونم واسه من كه با خاطره هام زندگي ميكنم.نميدونم چطور حرف دلمو اينجا بزنم.خيلي سخته... شباتون پر ستاره.پيشاپيش عيدتون مبارك.اوني كه هميشه دوستون داره:ستاره http://www.benyamin1364.blogfa.comايام جواني حتما ببنيد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 2:16 توسط :::ستاره::: |
|
|
سلام به پرچمدار كربلا ؛سلام به لب تشنه ي حسين يه جورايي خجالت ميكشم .خواهرمم مي گفت كه الان چه موقع نوشتن در مورد امام حسينه؟ولي خب خدا ميدونه ما تو چه وضعيتي بوديم...وگر نه بايد زودتر از اينا در مورد محرم آپ ميكردم.واسه همين دو تا نوحه ي زيبا رو اينجا آوردم كه شما هم استفاده كنيد.خدا وكيلي اگه يه كم تو خوندن شعرا توجه كنيد خيلي چيزا ميفهمين.من كه هر وقت اينا رو با خودم زمزمه ميكنم از اون دنيام ميترسم.كي ازمون راضيه؟واسه شاديشون چكار كرديم؟واسه شهادتشون؟هيچ كاري نكرديم.تازه انتظار داريم هر وقت صداشون ميكنيم نه بهمون نگن.خيلي پروييم به خدا!نوحه اولي شهادت حضرت عباس رو به طواف خونه ي خدا تشبيه كرده.نوحه دوم هم نتيجه ي حب حسين تو اون دنيا رو يادآوري كرده.راستي دوست ندارم دراين مورد انتقادي بشنوم..انتقاد هيچ كسي رو در اين مورد قبول نميكنم.هر كي ناراضيه لطف كنه نخونه.خلاصه تنها کاریه که از دستم بر میاد علم اگراز دست علمدار زمين نميخورد دگر كسي به زير تازيانه ها نميمرد
وقتي فرشته ها ميان من منتظر روي زمين چرا عذابش مي كنين ؟چكار دارين با بدنش؟
بااين كه به همراه خودش باره گناه توشه داره ا سفره ي عشق حسين اسيرو احساسي بوده |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 15:23 توسط :::ستاره::: |
|
|
متولد شدم در حالي كه نمي دانستم به كجا وارد شده ام
متولد شدم درحالي كه نمي دانستم براي زنده ماندن بايد نفس بكشم
متولد شدم در حالي كه با ضربه اي محكم فهميدم بايد از ته دل ضجه بكشم
و اينجا بود كه براي اولين بار فهميدم دنيايي كه به آن وارد شده ام جاي راحتي نيست
متولد شدم در حالي كه نمي دانستم آيا كسي از ورود من به اين جهان خاكي شاد شدهيا نه؟
متولد شدم در حالي كه خاطراتي مبهم از سرزميني بهشتي داشتم و كودكاني از جنس نور كه همبازيان من بودند متولد شدم در حالي كه خود هيچ نقشي در آمدن به اين دنيا نداشتم
اما...تولد من هيچگاه به آن صبح زمستاني محدود نشد...
من بار ها و بارها متولد شده ام به گونه اي كه نمي توانم بگويم چند بار...
هر بار كه از سرزميني بهشتي مرا ميخوانند من دو باره متولد مي شوم
هر بار كه به قدر ذره اي بهشتي مي شوم دوباره متولد مي شوم
هر بار كه به قدر سر سوزني انسانيت را حس مي كنم دوباره متولد مي شوم
و تا زماني كه تولد پياپي من ادامه بيابد من هيچگاه معني مرگ را نخواهم فهميد.
آري تولد من حتي بعد مرگم نيز ادامه خواهد داشت... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 13:0 توسط :::ستاره::: |
|
|
سلام به دوستای گلم .همه و همه حتی ...عیدتون مبارک این شعرو که میشنوم وای چه حالی میشم.از یه طرف غرور سراپا وجودمو می گیره.بغض میکنم ولی روم نمیشه گریه کنم.بعضی وقتا میشینم فکر میکنم واقعا حرم امام رضا ایرانه؟اگه ایران پس چرا وضع مملکتمون اینجوریه؟بعضی وقتا میگم بمیرم واسه امام رضا که اینجا هیچکی رو نداره.شاید بگین خب این همه آدما میرن زیارت .کی میگه تنهاس؟یه کم که فکر کنید می بینید که تا کسی دردو مرضی نداشته باشه نمیره پیشش.همیشه تا غم داریم میریم حرم .موقع خوشیامون... خود من هر وقت به مشکل بر میخورم پروپرو... ولی هیچوقت رهرو خوبی براشون نبودم.دست خیر امام رضا رو سر تموم مسلمونای دنیا.آمین
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 آذر1385ساعت 0:45 توسط :::ستاره::: |
|
|
تقریبا یه سالی میشه دارم وبلاگ روشن تر از ستاره رو آپ میکنم.تواین یه سال خیلی چیزارو یاد گرفتم و هنوز خیلی راه مونده تا چیزای دیگرم یاد بگیریم.تو این یه سال که شاید بگم بدترین سال تو عمرم بود خیلی اتفاقا افتاد .البته اینم بگم هم خوب بود هم بد ولی خاطرات بد بیشتر بود .من جمله فوت مادر بزرگم. مرگ دختر عموی مهربونم که هنوز باورم نشده مرده..مرگ پسر دایی ناتنیم و پسر خاله ی اون که هر سه تاییشون ۲۰ سال بیشتر نداشتن و چند تا دیگه که وحشتناک روی همه ی ما تاثیر گذاشت. از یه طرف باعث شد ما بیشتر به یاد مرگ بیافتیم و از طرفی نبودشون همه رو آزار میده.خلاصه جونم براتون بگه که الانم که دارم این نوشته هارو مینویسم همایون (شجریان) داره میخونه
عاشق صدای همایونم واقعا زیبا میخونه
تو این یه سال خیلی ها با من و عقایدم موافق بودن و بعضیا واقعا کم لطفی میکردن و واسه اینکه حال منو بگیرن از هر دری وارد میشدن .نمیدونم چرا؟ به هر حال من هر وقت آپ میکردم واسه آپ کردنم دلیل داشتم و هر چی تو ذهنم بود بدون حتی یه ذره ریا(اینو خدا میدونه) همون لحظه مینوشتم ولی......نمیدونم آپ بعدی چه وقتو چه روزیه.باید بشینم درسامو بخونم.اگه کوتاهی از من بوده شخصا عذر میخوام ولی اگه از شما بوده .....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 11 آبان1385ساعت 9:54 توسط :::ستاره::: |
|
|
یه سلامی دوباره از مرزی ترین شهر ایران به تمام دوستای گلم در سر تا سر ایران عزیز.این متن رو تو یه مجله خوندم .دیوونش شدم واقعا قشنگه.هر کی بخونه ضرر که هیچ نکرده واسه دوستاشم کپی میگیره که براشون بخونه.حتما بخونید و منم دعا کنید. به سفره افطار خیره شده ام به کاسه ی شله زرد که با دارچین روی آن نوشته اند یا علی.به بشقاب رنگینک ونان وپنیر وسبزی وقدحی پر از آش رشته که با کشک وزعفران تفت داده شده تزیین شده وبه استکان چای.خدایا این همه نعمت را چگونه شکر گزارم؟من در هر برگ این سبزی ها در میان شاهی وتره واین تربچه ها دستان پر مهری را میبینم که عاشقانه بوته ها را پاییده اند.به نور آفتاب ،آب،خاک،وهوایی که ذره ذره به خورد این سبزی ها رفته فکر میکنم که قرار است سهم من باشند وبه آخرین شبی که سبزی ها مهمان ان باغچه بودند،شاید در خانه ای قدیمی با تیرهایی در سقف و ایوانی که مهتاب وبوی عطر خوش سبزی ها را با هم پیشکش آن آدم های زحمتکش کرد تا خستگی روز از تن شان به در رود. توبگوچند ذره نوروعاطفه در این برگ ریحان پنهان است؟دانه های برنج این شله زرد وامدار مهر چند زن و کدام شالیزار است؟فکرش را بکن آفتاب وآب وخاک سیصد سال پیش در دانه های خوش طعم وبوی دارچین صبر کرده تا امروز گوشه ای از سلولهای تن مرا بسازد. عرق چند گل سرخ گلاب شد تا قطره هایی از آن این شله زرد را معطر کند؟روی بادام های کدام درخت نام من نوشته شده بود؟
من خوشه های زرد گندم را در این قرص نان به وضوح میبینم روزی در آن مزرعه در باد میرقصیدند وموج دستان دخترکان زیبای روستایی که در میان آن گندم زار بازی میکردند را حس میکنم. به بشقاب رنگینک و خرما نگاه میکنم که شیره ی خاک خطه ی گرم جنوب را با صبر دستان آن مرد آفتاب سوخته در خود جای داده است تا کامم را شیرین کند وبه نخل مقاوم این اولین درختی که در کودکی شناختمش فکرمیکنم وبه بوته های چای ودشت های باران خورده ای که دانه های بنشن این آش را در خود پرورانده اند.کاش میدانستم این چند دانه نمک سفید از کدام دریا ،کدام کوه به این سفره رسید.بگوموج صدای کدام شبان آن گاو را به علفزار هی کرد تا پر شیر شود واین تکه پنیر قسمت من باشد؟ یا علی تو به خدای روزی دهنده بگو که بیش از این چشمم را بینا و زبانم را شکر گزار کند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 13 مهر1385ساعت 11:32 توسط :::ستاره::: |
|
|
خدایا چرا هر کاری میکنم که خوب باشم نمیشه؟من که همیشه همین یه چیز رو ازت میخوام چرا همه چی بر عکس میشه؟ولی دلیلشو میدونم خودم چشمامو بستم .خدایا بهمون یاد بده تو این ماه عزیز صبور باشیم .همه ی ما خوب میدونیم این روزه گرفتن ما نفعی به حال تو نداره .به خودت قسم که خیلی مهربونی .همین حالا هم که دارم به مهربونیات فکر میکنم اشک چشمامو خیس کرده .خوب میدونم روزه ای که ما میگیریم اگه درست عمل کنیم اول از همه جسم خودمون رو بیمه کردیم بعد قلب و روحمون رو٬ پس چرا بعضی آدما ...!چرا هیچکی دنبال خوبیای روزه یا ...نمیره٬ فقط میگرده عیبشو پیدا کنه در حالیکه عاری از عیب و ایراده.خدیا کاری کن آخر این ماه با افتخار سرمون رو بلند کنیم و بتونیم به همه بگیم ما مسلمونیم.مهترین اثر روزه تقواست .دلمون رو پر از تقوا کن.به حق علی و آل علی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 3 مهر1385ساعت 11:7 توسط :::ستاره::: |
|
|
شروع میکنم از تو نوشتن ،کاغذ مست میگردد،قلم به رقص در می آید،نمیدانم چه سری در نامت وجود دارد که هر وقت نامت را بر روی کاغذ می آورم و از تو مینویسم ،وجودم، قلمم،کاغذم،همه و همه به وجد می آییم اما بعد از چند لحظه میبینم قلم می لرزد و میایستد و اشک میریزد که باز هم انتظار ............ راستشو بخواین بچه که بودم میترسیدم امام زمان ظهور کنه آخه میگفتن یه شمشیر داره و هر چی آدمه بد رو از رو زمینه خدا محو میکنه.خب همین الانم حق دارم بترسم .ولی وقتی واسم میگن که امام زمان ظهور کنه همه جا صلح و صفا برقرار میشه.همه مثل هم هستن و یاره هم میشن. بدی ها جای خودشونو به خوبیا میدن باز حق دارم واسه ظهور اون حضرت دعا کنم با اینکه میدونم خودم جزء بنده های گناه کاره خدام.شاید بعضیا فکر کنن دارم ریا میکنم ....بازم میسپرم دست خدا.تو این روزا دوست دارم به همه تبریک بگم و یه جوری خوشحالیه خودم رو ابراز کنم.این روز مبارک رو به همه تبریک میگم مخصوصا به کرد زبان های عزیز.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 11:21 توسط :::ستاره::: |
|
|
شبه فراره غمه میگن خوش اومد به تو
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 شهریور1385ساعت 10:30 توسط :::ستاره::: |
|
|
عیده مبعث پارسال پر از خاطره های شیرینه. ثانیه به ثانیه جلو چشامه.یه روزه بارونی.دلهره.استرس.با این حال لحظه به لحظش قشنگ بود .قرار بود تو اون روز مبارک ما با هم نامزد بشیم ولی حکمت خدا چیزه دیگه بود ونشدکه...حالایه سال از اون روز میگذره کی باورش میشه زمان به این زودی گذشته باشه؟انگار همین دیروز بود.روزگار چه بازی های که...حالا یه ساله ما با هم نامزدیم.همین جامیگم :مهربونم دوست دارم.تو این روزه مبارک از خدا میخوام سالم و صالح زندگی کنیم و مهمترازهمه عاقبت به خیریه هر دومون و تمام دوستای مهربونمون..این ترانه روبه مناسبت همین روزانوشتم.از گروه آریان.به نظره من که عالیه.نظره شما چیه؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 12:5 توسط :::ستاره::: |
|
|
تک ستاره ی آسمونم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 مرداد1385ساعت 11:1 توسط :::ستاره::: |
|
|
سلامی به گرمی گرمترین ماه سال به دوستای خونگرم ومهربون خودم .راستش نمیدونستم در چه موردی مطلب بنویسم.یه گشتی تو وبلاگ زدم یه متنی رو دیدم که آخر متنه ها!از دستم ناراحت نشین این مطلب رو اگه هزار بار بخونم باز واسم تازگی داره.خوبه هر چند وقت یک بار در کنار لطیفه و اس ام اس و جکا ی مختلف یه کم ....من که از خوندنش سیر نمیشم.نظر شما چیه؟
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند. توي بساطش همه چيزبود:غرور،حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس چيزی ميخريد و درازايش چيزي ميداد. بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد. حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم. انگارذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم. نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم چيزي از من بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديكتر آوردو گفت: البته تو با اينها فرق ميكني.تو زيركي و مومن. زيركي وايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند. از شيطان بدم ميآمد.حرفهايش اماشيرين بود.گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعتها كناربساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبهاي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را بازكردم. توي آن اماجز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت ازدستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جاگذاشتهام. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود آن وقت نشستم وهاي هاي گريه كردم. شكهايم كه تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بيدليام رابا خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. وهمانجابياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 11:32 توسط :::ستاره::: |
|
|
میلاد حضرت زهرا مبارک
مادر مادر مادر مادر
سلام .یادش به خیر پارسال همین موقع بود آره روز تولد حضرت زهرا بود .روزی بود که من مهمترین تصمیم زندگیمو گرفتم.انتخاب سختی بود .خیلی سخته آدم یه نفرو واسه یه عمر زندگی انتخاب کنه ولی وقتی خدا پشتت باشه سختی مفهومی نداره.اون روز یکی از بهترین روزا وشیرین ترین ساعتای زندگیم بود.از خدا میخوام که به برکت رو مادر مبارک شیرینیه اون لحظات رو از ما نگیره ای مادر عزیز که جانم فدای تو مادر نازنینم دوست ندارم حتی با مردنم تو رو ناراحت ببینم ولی چه کنم هر لحظه با کارام ناخواسته تو رو میرنجونم.فقط از خدا میخوام شما رو با حضرت زهرا محشور کنه.روز مادر رو به تمام مادران ایران زمین تبریک میگم.سایه ی پر مهرشون رو سر ما بچه ها پایدار باشه |
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 تیر1385ساعت 12:17 توسط :::ستاره::: |
|
|
سلام سلام به کنکوریای عزیز و بعدش به دوستای گل و همیشه دوست داشتنیه خودم.نمیدونم الان دارن چکار میکنن .وقت اضافه اوردن یا سرشون رو برگه امتحانه.یادمه روز کنکور به جای اینکه فرمول حفظ کنم یه بسته شوکولات وچند تا آبمیوه خریده بودم سر جلسه کنکوربخورم حوصلم سر نره اینم یکی از شعرای شادمهر که واقعا شیرین و شنیدنیه(تقدیم به بهترینها)
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 تیر1385ساعت 21:16 توسط :::ستاره::: |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 18 خرداد1385ساعت 0:50 توسط :::ستاره::: |
|
|
سلام به همه خواهر برادرای مهربووونم که با مهربونیاشون منو یه دنیا شرمنده میکنن.شرمنده صفای همتون.موندم چی بگم؟راستشو بخواین دیگه قصد نداشتم آپ کنم ولی مگه میشه؟خدایی نمیشه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت 21:23 توسط :::ستاره::: |
|
|
سلام یه چیزه عجیب.من دیشب اومدم آخرین پستمو بنویسم هر چند دلم نمیاد ولی شاید بهتر باشه که تمومش کنم.راستش گفتم یه سری به لینکدونیم بزنم .بر حسب اتفاق وبلاگ هر کی رو که باز میکردم همه پست آخرشونو نوشته بودن.خیلی برام عجییه؟حکمت اینا چیه خدا میدونه .دلم واسه همتون تنگ میشه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 فروردین1385ساعت 20:32 توسط :::ستاره::: |
|
|
ببخشید میخواستم یه شوخی کرده باشم.به هر حال عیدتون مبارک بر خلاف پست قبلیم امشب خیلی خوشحالم والبته صد برابر خسته.راستش امشب مراسم بله برونه خواهرم بود دلا میلاد ختم المرسلین است می وحدت که عالم تشنه ی اوست سحر سر بر زد آیینه ی جان محمد مهر ظلمت سوز آمد ز اسرار خدا آگاه باشد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 فروردین1385ساعت 2:7 توسط :::ستاره::: |
|
|
سلام بچه ها.راستشو بخواین امشب خیلی دلم گرفته.دارم یکی از ترانه های شادمهرو گوش میدم .ترانه هاش من یکی رو دیوونه کرده.آدمو میبره یه دنیای دیگه.بعضی وقتا که دلم ازهمه چی پره وهیچ کس و هیچ چیزی نمیتونه فکرمو منحرف کنه این وسط فقط صدای گرم شادمهر منو آروم میکنه.نمیدونم چه سحری تو صداشه.به قول اخوان ثالث :نایش گرم باد دلم میخود شما هم این شعرشو بخونید ودربارش نظر بدید. دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه دوباره این دل دیوونه واست دل تنگه وقتی از تو خوندن ستاره ی ترانه ها اسم تو برای من قشنگترین آهنگه بی تو یک پرنده ی اسیر بی پروازم با تو اما میرسم به قله ی آوازم اگه تا آخر این ترانه با من باشی واسه تو سقفی از آهن با صدا میسازم با یه چشمک دوباره منو زنده کن ستاره نزار ار نفس بیوفتم تویی تنها راه چهره آی ستاره آی ستاره بی تو شب نوری نداره این ترانه تا همیشه تو رو یاد من میاره تویی که عشقمو از نگاه من میخونی تویی که تو طپش ترانه هام مهمونی تویی که هم نفس همیشه ی آوازی تویی که آخر قصه ی منو میدونی اگه کوچه ی صدام یه کوچه ی باریکه اگه خونه م بی چراغ چشم تو تاریکه میدونم آخر قصه میرسی به داد من لحظه یکی شدن تو آینه ها نزدیکه با یه چشمک دوباره منو زنده کن ستاره نزار ار نفس بیوفتم تویی تنها راه چهره آی ستاره آی ستاره بی تو شب نوری نداره این ترانه تا همیشه تو رو یاد من میاره |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 19:29 توسط :::ستاره::: |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ستاره آی ستاره
از اوج آسمونا بگو تا بشنون نامهربونا چرا باید بمونن حالا تنهای تنها اونا که بودن عمری همدم ما |
| پیوندهای روزانه |
|
http://www.askquran.ir/newreply.php?do=postreply&t=1878 http://upload.iranblog.com/Index.php قالب خوشگلیه ها آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
با من بمان |
| نویسندگان |
|
:::ستاره::: دریا |
| پیوندها |
|
ايام جواني گلدون كوچه گرد با ویال عشقولانه کل کل دختر پسرا بیتا پرستوها_کیا آپلود کردن مجسمه پاییزی |
|
RSS
|